ماندانا شاهزاده ی ماد ،دختر آستیاژ، با کامبیزس ( کمبوجیه) امیرپارس ازدواج کرد .آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش یک درخت انگور روئیده و ساقه های ان از 8 جهت به حرکت در آمده و تمامی سرزمین های آسیا را فرا گرفته است ،شاه بیمناک شد و معبرین رو احضار کرد و آنان در تعبیر این رویای صادقه اظهار داشتند که از ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که نه تنها کشور ماد بلکه سایر کشورها تحت حکومتش خواهند بود ...آستیاژ دستور داد که اگر دخترش پسری آورد او را به هلاکت برسانند ...ماهها گذشت و ماندانا پسری زائید و به حکم شاه فرزند را از او گرفتند و به یکی از نزدیکان بنام هارپاگوس سپردند تا طفل را بکشد ...اما هارپاگوس طفل را به چوپانی بنام میتریداتس که در حومه ی شهر زندگی می کرد سپرد...چوبان و همسرش نام کودک را کورش نامیدند ...گرچه میتریداتس شبان بود ولی باسواد بود و کورش را به مکتب فرستاد و کورش هنوز به 8سالگی نرسیده بود که الفبای بزرگ ایرانی (که در موردش نوشتم...) که 400حرف داشت را فرا گرفت در صورتی که محصلین به طور معمول آنرا در 14/15سالگی فرا می گرفتند ....روایت دیگه ای می گه که میتریداتس یک موبد مزداپرست بود که در خراسان زندگی می کرد و هارپاگوس برای آنکه کورش از هگمتانه دور باشد او را به این موبد سپرد و کورش در قهستان (جنوب خراسان) پرورش یافت و در انجا به مکتب رفت و سایر علوم را فرا گرفت ( مثه کشاورزی و دامداری و حفر قنات که اطلاعات عمرانی وسیع او در دوران حکومتش کاملا مشهوده) و فنون رزمی هم به علت بودن در مرکز پهلوانی آموخت ( و قرینه ایست که سکونت وی در خراسان را تقویت می کند) ...شاید سوال پیش بیاد که چرا میتریداتس سرپرستی طفل را به عهده گرفت؟ چون یکی با ارزش ترین کارهای ثواب در درگاه مزدا عبارت بود(است) از ((احیاء)) که یکی از موارد آن جلوگیری از مرگ مخلوقات است ( از موارد دیگر احیا می شه به کاشت گیاهان و عدم آزار به حیوانات نام برد) و شاید نفرت کورش از کشتار و قتل ناشی ازین پرورش روحانی باشد .....
روزی ناپدری کورش او را که به سن بلوغ رسیده بود در آتشکده فراخواند و به او گفت :ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که فرزند منی در صورتی که چنین نیست گو من تو را مثله فرزندم دوست دارم ....کورش گفت اگر فرزندت نیستم پس کی هستم؟
و آنگاه راز تولدش را فاش کرد ...
کورش با انکه دانست شاهزاده است سالی دیگر در انجا ماند و فکر این بود که چگونه خود را به مرتبه ای در خور برساند...بالاخره با میتریداتس خداحافظی کرد و به دنبال سرنوشت خود در ارتش هگمتانه رفت ...در ارتش کورش چنان مستعد بود که به سرعت به مقام های بالا دست یافت... ...به هر حال در همان زمان پدر اصلی کورش (کامبیز) در حال قشون کشی برای حمله به مادها بود در نتیجه آستیاژ قشونی به فرماندهی هارپاگوس آماده کرد ، قبل از اعزام سپاه شاه درصدد برآمد که سپاه را به سان ببیند ...
چشمان آستیاژ به کورش دوخته شد ..عنان اسب را کشید و به کورش خیره گشت ...زیرا بسیار شبیه پدرش یعنی داماد شاه ماد بود (خدای من...!)
به کورش گفت :ای جوان اسمت چیست؟ _اسمم کورش است.
-پدرت کیست؟_ پادشاها می گویند اورا نمی شناسم .
-ایا تو با امیر پارس ،دامادم ، نسبتی داری؟
-ای شاه من اورا هیچگاه ندیدم .....(و کورش حقیقت را تنها گفت ....دروغگویی امری مذموم است((بود))...)
کورش می دانست بعدا از او بازرسی بیشتری به عمل خواهند آورد ...نمی تونست دروغ بگه /فرار کنه/و...
هارپاگوس همه چیز رو بعد از بازپرسی از کورش فهمید و به اوگفت : ای جوان اگر به خودت رحم نمی کنی به من رحم کن همانگونه که من تو را در دوران نوزادی نکشتم و به شاه نامی از پدرت نیار که مرا خواهد کشت ...ولی کورش گفت : تو فرمانده هستی و می توانی مرا از هگمتانه دور کنی به من دستور بدی پیشاپیش به فارس برم ....
بالاخره کورش به فارس رسید و خواهان ملاقات امیر فارس (ینی پدرش)شد و روزی که او را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند و در حضور امیر باز کردند و به قول توکیدیس هنگامی که چشم امیر به چشم کورش افتاد گفت : آیا اینه در مقابلم نهاده اید؟!
کورش همه چیز را برای پدر تعریف کرد ، پدر منقلب شده بود و....(دیگه نیاز به تعریف نیست ...)
در همان حال خبر از شکنجه ی هارپاگوس توسط آستیاژ امد و کورش متالم گشت و دیگر تعهدی به شاه ماد احساس نمی کرد و در فارس ماند ...و جالبه که می گن آستیاژ برای تحویل دادن کورش 5سنگ طلا جایزه گذاشته بود (هر سنگ=دوونیم کیلو) که ایرانیان پاکدامن حاضر به انجام این کار نشدند ...
به هر حال کورش 3سال با آستیاژ جنگید و در بهار 553 قبل از میلاد کلا مادها را شکست داد و فرمانروایی گشت که تا به حال می توان به جرات گفت مانندش نیمده ...و این مقدمه ی کورشی بود که در ایران بدنیا آمد و رشد کرد و نبوغش تجلی نبوغ ملت ایران بود و این همان کورشی بود که برای نخستین بار اعلامیه ی آزادی بشر را صادر کرد ، اعلامیه ای که صدای ملت ایران بود که از دهان کورش خارج می شد (در صورتی که اکنون در بسیاری نقاط دنیا دموکراسی مفهوم ندارد) ....
|
نوشته شده توسط امیتیس در چهار شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 14:34 |